|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیزم
فقط اومدم از همتون خداحافظی کنم و بگم تا زنده ام فرامو شتان نخواهم کرد تشکر می کنم از هجران عزیز از مهسا از ناصر از داود از دختر بارونی از ستاره از عاطفه از چهار دوست عزیز(شینا ولينا و سحر و مهناز)از جوجوی زمینی از مهناز از بانوی مهتابی و م ب و پرديس و داريوش و از همه شما ها که با نظر هاتون من و شرمنده می کردین به یاد همتون خو اهم بود خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:53 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود بهتر ز داغ نماز از سر ريا نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع بر رويمان ببست به شادي در بهشت او مي گشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست زينرو به موج حادثه تنها نشسته ايم آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد گر در ميان دامن شيخ او فتاده بود ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق نام گناهكار رسوا ! نداده بود بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام ما " هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جريده عالم دوام ما" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:36 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
شعري از فروغ فرخزاد"" "" نگه، دگر به سوي من چه مي كني؟ چو در بر رقيب من نشسته اي به حيرتم كه بعد از آن فريبها تو هم پي فريب من نشسته اي به چشم خويش ديدم آنشب اي خدا كه جام خود به جام ديگري زدي چو فال حافظ آن ميانه باز شد تو فال خود به نام ديگري زدي برو ... برو ... بسوي او، مرا چه غم تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان بر او بتاب زانكه من نشسته ام به ناز روي شانه ستارگان بر او بتاب زانكه گريه مي كند در ميانه قلب من به حال او كمال عشق باشد اين گذشتها دل تو مال من ، تن تو مال او تو كه مرا به پرده ها كشيده اي چگونه ره نبر ده اي به راز من ؟ گذشتم از تن تو زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز من اگر بسويت اين چنين دويد ه ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بيفروغ من خيال عشق خوشتر از خيال تو كنون كه در كنار او نشسته اي تو و شراب و دولت وصال او! گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد تن تو ماند و عشق بي زوال او! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 22:9 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب از آسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره مي بارد در زمستان دشت كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه ي تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر خواب آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابددگر نشانه ي من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ي من آه بگذار زين دريچه ي باز خفته بر بال روياها همره روزها سفر گيرم بگريزم ز مرز دنياها داني از زندگي چه ميخواهم من تو باشم ... تو ... پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ...بار ديگر تو آن چه در من نهفته دريائي است كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفان كاش ياراي گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو مي خوام بروم در ميان صحراها سر بسايم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 3:3 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
پروردگارا! هم اكنون كه اين نامه را به تو مي نويسم : سراپاي وجودمنقلبم ، مظهر التهاب سرشك آواره ايست ، كه جز دامن رحمت بي منت الهي ، دامن ديگري نمي تواند نوازش گر تلخكامي سر نوشت بد فرجامش باشد .... مدتهاست ،شب ، از نيمه شب گذشته است ....... اكثريت بندگان تو : هم آنان كه گنهكارنند ... هم آنان كه نيستند.... در خلوت بستر يك مرگ موقت ،در بستر خلوت خواب ،كوفتگي تب و تاب تلاش نان و آب روزانه را ،بروياهاي هميشه سراب ،تحويل مي دهند... در اين شب تب آلود ، جز آنها كه انتظار ناشكيب يك آرزوي ناشكفته ، خواب را بر ديدگان نگرانشان حرام كرده است ،ديگر كسي بيدار نيست ... سنگيني اندوهبار ظلمتي نفوذ ناپذير ، زمين را ، تا سر حد صميميت اندوه يك قلب عاشق ،بستوه آورده است ... از ستاره ها ،در پهنه ابديت خبري نيست .... پروردگارا : در چنين شبي است كه من مي خواهم ، از بستر آشفته ي بخاك خفته يك قلب بيمار ، كلامي چند با تو حرف بزنم ... باور كن خدايا ! به عصيلن پنهاني انديشه هاي انساني ام سوگند ، همين حالا كه طپشهاي سرسام گرفته قلب شاعرم ، آستان مقدس آفرينش همه جانبه ات را ، با فرياد خاموشي ناپذير آمال سر كوفته ام آشنا ميكنند....همين حالا كه دارم باتو حرف مي زنم ،نميدانم چرا ، سرخي تب آفرين شرمي مطلوب ، پريدگي رنگ گونه هايم را ، زينت بخشيده است.... پروردگارا : گفتم كه از بستر خاك بر سر يك قلب بيمار با تو حرف مي زنم . اما ... باور كن خدايا ! بيماري من ، بيماري مخصوص به خود من نيست ... بيماري من بيماري قرن ماست ... قرني كه در گستره ي استخوان بندي زندگيخوار مرگبارش ، كشتار بيدريغ انسان ، با ضمير بشريت ، معجون گشته است... قرني كه در پهنه آغشته بخونش بستر لالائي نيمه شب مادرها ، بخون پالوده خاك سنگرهاست . قرني كه در حرمسراي حسدها ، فريب ها ،دو رنگيها ،دو روئي ها، نامردي ها و نامردميهاي بيدريغش تقوي و ايمان به حقيقت را،با كمال خشونت و بيرحمي ،بخاك نسيان سپرده اند... قرني كه در اوج تمدن كاذبش ،در يك لحظه فاني ،دهها هزار عشق بي پيرايه آسماني ، صدها هزار ايدهآل خلاقه انساني را،با فشرده دوزخي كباب مي كنند... قرني كه بهارش زردي برگهاي خزانزده است ، پراكنده در زير پاي اسكلت اشجار... بدين وصف ، خودت تصديق كن ، يارب! قلب انساني ،اگر سنگ هم باشد ، محكوم به پذيرايي از يك بيماري پنهان نيست ؟! آخر پروردگارا ! كجاي اين زندگي ما، شبيه زندگيست؟! پروردگارا : كاش اجازه مي دادي از درگاه مقدست بخواهم كه براي نجات بشر قرن ما ، هر چه زودتر تصميم بگيري ... تمام دريچه هاي اميد ، بروي سر نوشت انسان قرن ما ، بسته است... سنگيني سنگها و صليبها ، پشت گورستانها را، درهم شكسته است... خواهش ميكنم ، خدا... زودتر ... هر چه زودتر تصميم بگير .. چرا كه روح بشريت – به مفهوم وسيع كلمه – خسته است... " بر گرفته شده از كتاب سايه ظلمت " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 2:18 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهای یک دیوانه شعرهایی است که تو در خوابهایت هم ندیده ای من کابوس هزار سال تنهایی ام تو در کوپه قطاری نشسته ای که در ایستگاه آخر با عکسی از گذشته های دور روبرو خواهی شد که دیوانه ای رو به تو می خندد. این حرفهارا به هیچ کس نگو این مرده مردی بود که عاشقش بودی که عاشقت بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:30 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
همزمان با صبح چشم خورشیدی تو جهت پنجره را می کاود دشت روشن شده از روشنی رخسارت ابر بیداری در غربت ما می بارد بال اگر ذوق پریدن دارد صبح اگر میل دمیدن دارد باغ اگر سبزتر از سبز آمد برکت آب زلالی ست که از چشم ترت می بارد باغ بیدار است باغبان با تپش قلب تو این مزرعه را سرخ تر می کارد بی گمان ماه کف دست تو را می بوسد ورنه در سایه طولانی شب شب چه وحشتناک است ای که امکان بهار و آبی بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد تو چنانی که بهار از دم گرم تو بر می خیزد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:0 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب دوباره آمده بودی به خواب من
دیدار خوب تو تا لحظه های کودکی ام برد پابه پا شاد و شکفته ما فارغ زهست و نیست سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید یک لحظه دست تو از دست من رها شدو ... خواب از سرم پرید... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 12:10 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها غمگین نشسته با ماه در ساکت خلوت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم "آه" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 14:49 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را با اشک و خون از سینه بیرون راندم آخر هم که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم و یا رنگ غمت در چشمانت نمی خوانم تو را راندم گویی آندم آسمان می مرد..... جهان تاریک می شد کهکشان می مرد درون سینه ام دل داد می زد، که بگریزم ...به دامانش بیا ویزم به او با اشک و خون گویم ، مرو .... من بی تو می میرم ولی من در میان های های گریه خندیدم تا نپنداری بی تو یک شاخه ی عریان پاییزم دگر از غصه لبریزم..... کنون کز من بجا مشت پری در آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده ...... بیا بیا آتش بزن این بال و پرها را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن ....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 21:34 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب ازاول شب تادم صبح فکروذکرم همه گیسوی توبود وبه چشم تومی اندیشیدم لحظه ای راکه برآمدخورشید باخودم می گفتم نکندیک وقتی توبیایی ودلم نتواند در نگاه توتماشاکندوتاب آرد ذهنم ازیادتوانباشته بود ناگه ازشاخه اناری افتاد بالبت گفت که نسبت دارد گفت :همزادهمیم آه این گلهءزنبورکه ازشهدگل گونهءتومی نوشند یاهمین دستهءپروانه که اطراف دهان توبه چرخ آمده اند ورسیدندبه کام امامن ….. کاش پیوستگی ابروهات رخنه میکردبه دلهای جداازهممان آه …..ا ی سبزترین ییلاق بره هائی که درآن مرتع زیبات به رقص آمده اند مانده درحسرت یک دست نوازشگرگرم آه…..بانوی شب وشعروشراب توکجائی که هزاران عاشق -مثل من –سالهابرسرراه تونشسته تاکه ازجام می چشم تویک جرعه بنوشند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:19 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته در این بغض درنگ دل دیوانه تنها دل تنگ *** دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلآزارترین شد چه دلازارترین *** نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها دل تنگ *** ناله از درد نکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد نکن با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان راه عشق است که شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 14:2 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
شعر سیمین بهبهانی برای گنجی۲۴ تیر ۱۳۸۴ اين شعر را خانم سيمين بهبهانی در سیام روز اعتصاب غذای اکبر گنجی برای وی سروده است و ديشب توسط انجمن سخن لندن در حاشيه مراسم سخنرانی خانم شيرين عبادی خوانده شد. و در عين حال شعر "آی ادمها" ی نيما با صدای احمد شاملو هم پخش شد که اثرها بخشید. پاداش این دل آگاهی ای کاش می توانستم 14 تیر 84 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 0:30 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز سرایی سید علی صالحی نه پرس وجو مکن حالم خوب است همین دمدمای صبح ستاره ای به دیدن دریا آمده بود می گفت ملائکی مغموم ، ماه را به خواب دیده اند که سراغ از مسافری گم شده می گرفت باران می آید و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را . چرا باید از پس پیراهنی سپید هی بی صدا و بی سایه بمیریم! هی همین دل بی قرار من، ری را کاش این همه آدمی تنها با نوازش بارانو تشنگی تسبتی می داشتند ری را! ری را ! تنها تکرار نام توست که می گویدم دیدگانت خو اهران بارانند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 17:42 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز سرایی سید علی صالحی
سلام، حال همه ما خوب است ملا لی نیست جز گم شدن گاه گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند. با این همه ،عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان . تا یادم نرفته است بنویسم . حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است اما تو لااقل،حتی هر وهله ،گاهی هرازگاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست. راستی خبرت بدهم ، خواب دیده ام خانه ای خریده ام ،بی پرده، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار،.... هی بخند بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من ....... ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ،دارد همین لحظه یک موج کبوتر سپید از فراز کوچه ما می گذرد . باد بوی نام های کسان من می دهد . یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری نه سوفی جان نامه ام باید کوتاه باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت می نویسم: "حال همه ما خوب است اما تو باور نکن"
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 19:4 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
ای که از حادثه عشق چنین شعله وری کاش یک روز مرا با خود از اینجاببری چه بگویم که دری سوی دلم بازکنی؟ حرف من در دل سنگ تو ندارد اثری عقل گوید که بیا باهم از اینجا برویم عشق گوید که بیاور عطش تازه تری عقل بگذار همان ساز خودش را بزند او که از حادثه عشق ندارد خبری این همه پنجره باز تو داری اما باز از روزنه ای بسته به من می نگری تو اگر پنجره ای باز کنی سوی دلم من در اندیشه تو بازکنم بال و پری کاش یک روز مرا با خود از اینجا ببری ای که از من به خودم این همه نزدیکتری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:20 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز سرایی محمد علی بهمنی با همه بی سروسامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنو شانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام ماهی بر گشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه میدانمت خوبترین حادثه می دانی ام حرف بزن ،حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی ست که بارانی ام ها....به کجا می کشی ام خوب من؟ ها....نکشانی به پشیمانی ام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 18:49 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
تو بخوابی و من خسته که شیدای توام نگران در رخ زیبای توام فرصتی یافته ام گرم تماشای توام
تو بخوابی و ز جام نگه امشب ای ماه ندهد می به من آن چشم سیاه دیگر امشب نشوم چون همه شب مست نگاه
گر چه گردیده پریشان چو دلم گیسویت شده آشفته برویت مویت خوشتر و هوش رباتر شده امشب رویت
خوش تو در خوابی و من ای مه جان افروزم چشم بر کنج لبت می دوزم هر دم از حسرت بوسیدن آن می سوزم
آخر این غصه چنان مور کند پامالم که ز عشق تو چنین می نالم تو به خوابی و نداری خبری از حالم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:30 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
قاصدک – هان ،چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد و بامو در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری ،نه ز دیار و دیاری، برو آنجا که تورا منتظرند قاصدک، در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو ، فریب قاصدک- هان، ولی...آخر...ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام ،آی کجا رفتی؟آی... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی ،جایی؟ در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز *** قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند مهدی اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:47 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
با همه خلق سخنها دارم سخن از انسانها سخن از این همه عصیانگری انسانها سخن از نسل بشر سخن از فتنه و شر دوستان گوش دهید قطره ای اشکم من که ز چشم سیهی ریخته ام و به خون جگر آمیخته ام آتش و آهم من دارم از سینه دلسوختگان می خیزم دارم از دیده دلباختگان می ریزم وای بر من که بسی تنهایم مثل من هیچ کسی تنها نیست این همه پیش همه رسوا نیست منم و بی کسی و تنهایی من بسی تنهایم همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند و به دیوانگی ام می خندند تهمتم می بندند من بسی غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره آن ناپیداست مثل ابری غمگینم هر کجا می نگرم ماتم و غم می بینم من بسی غم دارم غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین نگری غم عصیانگری انسانها غم انسان غم نسیانها دوستان گوش دهید همه جا رنگ دروغ همه جا نیرنگ است پای رهوار حقیقت لنگ است دوستان در رنجم رنجم از رنگ وریاست دوره مرگ صمیمیت و یکرنگی هاست دل یکرنگ کجاست؟ رنگ بی رنگ کجاست؟ دوستان این مردم همگی صد رنگند دوستان می باید روز را روشنی از نور حقیقت باشد صحبت از مهرو محبت باشد دوستان می بخشید چه کنم بیمارم در چنان برزخم و تبدارم گویی اینک هزیان می گویم دوستان گوش کنید همه جا در صحف ابراهیم به اوستا و زبور داوود وبه قرآن و به انجیل و به تورات یهود سخن این است که انسان باشید از بد و زشت گریزان باشید دوستان سینه که بی کینه شود سرزمین ابدیت آنجاست کاخ زیبای حقیقت آنجاست که در او لطف و صفاست که در او مهر و وفاست دوستان در همه حال این چنین چرخ زمان می چرخد من دوان در پی ارابه خاموش سکوت می روم من به جهان ملکوت گر چه اینجا همه چیزها رویاست لطفش این است که غم ناپیداست
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:18 توسط امیر
|
|
||